|
(با مدیریت علی اعرابی)
|
|
|
|
||||
|
یه آهو بود که خیلی خوشگل بود.
روزی یک پری به سراغش اومد و بهش گفت: آهــو جون!... دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟! آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پری آرزوی اون رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق و جدایی، سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسید: علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم، این خیلی خره. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: شوخی سرش نمیشه، تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: آبروم پیش همه رفته، همه میگن شوهرم حماله. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عین طویله است. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: اعصابم را خـرد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه. حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش میگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها می مونی. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟ الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه ... چی کارش میشه کرد. نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید. نتیجه گیری عاشقانه: بچه ها ... مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید "عشق" چشم هایتان را کور نکند. قربون همه شما ایلیا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:26 توسط علی اعرابی
|
|
|||||
|
|||||